سریال ترکی روزگاری در چکورواسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۳۶۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۶۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

خلاصه داستان قسمت ۳۶۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۳۶۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۳۶۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

شرمین از سودا می پرسد که آیلا کیست. سودا می‌گوید‌ که نمی‌داند و چنین چیزی را به خاطر نمی آورد. شرمین حس میکند که سودا دچار هزیان و توهم شده است. وقتی گولتن می آید، شرمین ماجرا را به او می‌گوید و از اینکه گولتن سودا را تنها گذاشته است او را سرزنش میکند.
تکین به آلمان می رود. او پیش دوست فکرت می رود و در مورد فکرت سوال میکند. دوست فکرت می‌گوید که فکرت اصلا به آلمان برنگشته است و فقط از او خواسته بود که از آلمان برای آنها فکس ارسال کند و بگوید که رسیده است. تکین میگوید که حدس می زد فکرت نرفته باشد.تکین در مورد زندگی فکرت در آلمان از او سوال میکند. دوست فکرت می‌گوید که از زمانی که مادر فکرت مرد، فکرت آدم دیگری شد. او دیگر مانند گذشته دل به کار نمی‌داد و مدام دردسر درست میکرد و حتی نزدیک بود او را دیپورت کنند. او همچنین می‌گوید که فکرت بعد از جدا شدن از دوست دختر خود، امید که دکتر بوده است نیز مدتی حالش بد بوده است. او می‌گوید که امید نیز به ترکیه برگشته است. تکین با شنیدن اسم امید متعجب می شود.

صبح در بیمارستان، شرمین در مورد اینکه دیشب سودا را در حیاط روی زمین دیده و اسم آیلا را تکرار می‌کرده، به امید می‌گوید‌ ‌. امید می‌گوید که تاثیر داروهاست و مشکل مهمی نیست.
شرمین بیخیال نشده و به شرکت دمیر می رود و ماجرا را برای او نیز تعریف میکند و میگوید که حس میکند آیلا شخص خاصی در زندگی سودا است، و یا سودا دچار آلزایمر یا توهم شده است.
امید با دمیر تماس می‌گیرد و می‌گوید که در مورد مسأله مهمی باید با او صحبت کند. آنها بیرون رفته و امید با نگرانی و گریه، عکسها را به دمیر نشان میدهد و می‌گوید که یک نفر آنها را برای او ارسال کرده است. دمیر عصبانی می شود و میداند که این بازی امید است و او را تهدید میکند، اما امید می‌گوید‌ که اگر کار او بود، عکسها را برای زلیخا می‌فرستاد. او می‌گوید که حتما کار دشمن دمیر است. فکر دمیر پیش فکرت می رود.
دمیر با عصبانیت به خانه تکین می رود و از لطفیه سراغ فکرت را می‌گیرد. لطفیه می‌گوید که فکرت به آلمان رفته است، اما دمیر از او میخواهد که دروغ نگوید. همان لحظه تکین به خانه آمده و دمیر را تایید میکند و میگوید که فکرت به آلمان نرفته است. سپس توضیح میدهد که خودش به آلمان رفته بود و در واقع به آنکارا نرفته بود‌. او به دمیر می‌گوید که لطفیه نیز خبر نداشته است.

دمیر از برخورد تند خود با لطفیه معذرت خواهی میکند. دمیر از تکین میخواهد که هر طور شده فکرت را پیدا کند، زیرا هنوز دست از سر او برنداشته است.
در خانه امید با حرص از فکرت میپرسد که تا چه زمانی میخواهد در خانه او بماند. فکرت می‌گوید که منتظر رسیدن عکسها به دست زلیخا است. فکرت به امید می‌گوید‌ که او خیلی عوض شده است و حتما دمیر را خیلی دوست دارد. امید با فریاد تایید میکند که عاشق دمیر است و هرکار میکند نمیتواند او را فراموش کند. فکرت به او می‌گوید که پس باید از طریق عشق به دمیر ضربه بزنند.
روز بعد دمیر با امید تماس گرفته و از او میخواهد که به تولد عدنان نیاید. امید ناراحت شده و قبول میکند. مژگان در مورد تولد از امید می پرسد اما امید می‌گوید‌ که دمیر از او خواسته که نرود. مژگان به او می‌گوید که نباید میدان را خالی بگذارید و باید به خاطر عشقش تلاش کند.

غفور به میدان رفته و از آنجا با وانت برای کارگری روزمزدی می رود. گولتن هنگام عبور با مینی بوس، او را میبیند.
سودا دم خانه امید می رود. او با گریه به امید می‌گوید که عمه او راضی به ازدواج پدرش و سودا نبوده، زیرا آنها خانواده پولداری بودند و خوانندگی سودا را عار می‌دانستند. او رای پدرش را زده و به زور امید را از او گرفته و گفته بودند که به آمریکا می روند. امید همچنان او را دروغگو خطاب میکند و میگوید که عمه و پدرش سالها او را بزرگ کرده و برایش زحمت کشیدند، اما سودا حتی زحمت گشتن به دنبال او را به خودش نداد. سودا قسم میخورد که خیلی دنبال او گشت، اما پیداش نکرد‌. امید سودا را به زور از خانه بیرون می کند. سودا پشت در نشسته و گریه میکند.
شب جشن تولد عدنان است. مژگان به تکین می‌گوید که نمی آید، اما تکین با او صحبت کرده و می‌گوید که اتفاقات گذشته را باید کنار بگذارد و حالا که زلیخا با آنها خوب است، او نیز خوب باشد. او مژگان را راضی میکند که همراهشان برود. لطفیه از راه پله صحبتهای آنها را می شنود

بیشتر بخوانید:

(بخش دوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزگاری در چکوروا + عکس

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا